یوزارسیف گفت:برای انتخاب احمدی نژاد در ریاست جمهوری،دعا میكنم به شرط این كه گندم دولت را در اختیار ما قرار دهد.
و شما در این دو ماه فراوانی برنج و خورشت جمع كنید تا در روزهای قطحی ماههای بعد گرسنه نمانید (یوزارسیف)
خادم مردم مصر ( یوزارسیف) از فردا سفرهای استانی خود را آغاز خواهد کرد
پیروزی حق بر باطل و آزادگی بر اسارت مبارک جانشینی یوزارسیف بر تمامی آمون ستیزان خجسته باد !
خبر فوری : شناسایی و دستگیری جاسوسان معبد آمون در قصر توسط سربازان گمنام یوزارسیف
قابل توجه کلیه کشاورزان محترم..
.
.
.
از اول دی ماه برای دریافت تسهیلات وام کشاورزی می توانید
.
.
.
به دفتـر جناب یـــوزارسیف مراجعه فرمایید .. !!
نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت
شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، شب پیش از نخستین روز زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک میدارند و این شب را جشن میگیرند.
این شب در نیمکره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد طول روز بیشتر و طول شب کوتاهتر میشود.
ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی مییابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا میکردند.
عمرتون 100 شب یلدا
دلتون قد یه دریا
توی این شب های سرما
یادتون همیشه با ما
شب یلدا مبارک
نوشته شده توسط رضا در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها به زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشته پرسید: شما دارید چکار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟
کی از فرشتگان با عجله گفت: این بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته جواب داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر.
نوشته شده توسط رضا در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 15:56 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم به اندازه ي هر جي آدم نامرد توي دنياست . . . .
**************************
ستاره ها وقتي ميشكنن ميشن شهاب
اما دلي كه ميشكنه ميشه يه سوال بي جواب . . .
************************
خدايا به آنان كه ادعاي عاشقي تو را دارند بياموز . . .
كه بزرگترين گناه شكستن دل آدميان است ...
*************************
تو مرا مي فهمي من تورا مي خواهم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است
تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم
و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني
************************
چقدر سخته كه دلت مي خواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده . . .
********************
دگر حس شقايق را نداري
هواي قلب عاشق را نداري
واز چشمان خونسرد تو پيداست كه شور عشق سابق را نداري
***********************
لحظه ها در پي هم مي گذرند و ميان آنها تو فقط مي ماني
لحظه اي با من باش، تا ابد در دل من مهماني
*************************
مارک تواين مي گويد: بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد
**************************
خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهايي كه بي تو شب ميشود و شبهايي كه باز هم بي تو ميگذرد تا كه طلوعي و غروبي ديگر بيايند و باز هم گذر زمانها كه بي تو ميگذرد ...! ميگذرد ...! ميگذرد و باز هم ميگذرد ...!
***************************
بگير از من تو اين دل يادبودي، که تنها لايق اين دل تو بودي، هزاران خواستند اين دل بگيرند، ندادم چون عزيز دل تو بودي
***************************
غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم ... تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
***************************
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم و بدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
**********************
اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي
سه چيزه که آدم هيچ وقت از ديدنش سير نمي شه .
?. جاده
?. دريا
?. آسمون
الهي جاده ي زندگيت هموار
آسمون چشمات صاف
و درياي دلت هميشه آروم و زلال باشه ، تا هيچ وقت از دنيا خسته نشي ...
***********************
هر کي دلتو شکوند صداشو در نيار، يه روز دلش ميشکنه و صداش در مياد!
***********************
كدام جرم حكم صبر براي من صادر شده ، جرم من عشق بود . . .
********************
در وفاي تو چنانم كه اگر خاك شوم آيد از تربت من بوي وفا داري
***********************
بلبل باغ توام از باغ بيرونم نكن
گر چه دور اقتاده ام اما فراموشم نكن
****************************
وقتي كسي به دل نشست ، نشستنش مقدس است
حتي اگر نخواهدت نفس كشيدنش بس است
**************************
نترس از هجوم حضورم، چيزي جز تنهايي با من نيست . . .
***************************
هميشه چنين بوده است كه مهر به ژرفاي خود پي نمي برد تا آنكه ساعت فراق فرا مي رسد
***************************
اگر موج مي دونست كه ساحل هيچ وقت دستش رو نمي گيره ، هيچ وقت براي رسيدن به اون نفس نفس نمي زد
**************************
در ميان هر سيب دانه ها محدود است در دل هر دانه سيب ها نا محدود است، چيستانيست عجيب ، دانه باشيم نه سيب . . .
*************************
مردم هم مثل ميخها, وقتي جهتشان را گم کنند, تاثيرشان را از دست ميدهند و شروع به خم شدن مي کنند
*************************
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس کردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تک ستاره اي خاموش ديدي براي يکبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: يادت بخير
****************************
عشق به دنبال سلطه جويي نيست ، عشق در جستجوي راهي براي تسليم شدن است
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 21:0 موضوع | لینک ثابت
نازنینم ! به موازات مهربانیهات طوفان زده شدم ،
تو مه شدی، من محو شدم .
حتی فکرش را هم نکردم اگر تو نباشی در کجا
ناله های دلم را پهن کنم . یادت هست آن شبی را
که در خانه عشق نشسته بودی و من با دستانم
تصویر یک قلب را کشیدم . به راستی عجب شبی
بود شب مهمانی ماه و ستاره .
دفتر خاطراتم روی دستهایم می سوخت و
خاکستر می شد . باد می وزید و تکه پاره های
خاطراتم را روی شاخه های پاییز می کشاند . حالا
من مانده ام با خاطراتی سوخته ، باد ، پاییز، دلتنگی و
خاطر تو . ای خاطره آبی عشق ! زندگی کن . زیبا ،
ساده و زلال و از یاد مبر که من و قاصدکها و
شاپرکها و آیینه و باران دوستت داریم . دریچه ای
به سوی آیینه وجودت می گشایم و دست های
همیشه منتظرم را به سویت دراز می کنم ، شاید به
حرمت نگاهم سکوت کویر را در هم شکنی ،
سالهاست که در تنهایی به ذگذر کند زمان چشم
دوخته ام . سالهاست که به غم دوریت عادت کرده ام.
تمام شب را به خیال تو در کوچه باغ خاطرات
پرسه می زنم . من راهی شهر طوفان زده خیال
می شوم و با دستمال دلتنگی از رویاهای خاک
خورده ام غبارها را می روبم و آینه وجودم را پاک
می کنم تا تصویر تو را در قلبم بهتر ببینم .
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت
بجه ها من این چند وقت خیلی دلم گرفته هر کی یه دختر هم سن وسال خودم از اراک میشناسه با من آشناش کنه تا یکم از تنهایی درام
من رضا ۱۸
اراک
شهرک امیریه
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت
به خاطر مطلب های قبلی عذر میخام مثل اینکه بعضیا بدشون اومد
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت
پسرها:
۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک.
۲- کارت رو داخل دستگاه ميذارن.
۳- کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن.
۴- پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.
دخترها:
۱- با ماشين ميرن دم بانک.
۲- در آينه آرايششون رو چک ميکنن.
۳
- به خودشون عطر ميزنن.۴- احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن.
۵- در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن.
۶- در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن.
۷- بلاخره ماشين رو پارک ميکنن.
۸- توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن.
۹- کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه.
۱۰- کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون.
۱۱- دنبال کارت عابربانکشون ميگردن.
۱۲- کارت رو وارد دستگاه ميکنن.
۱۳- توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن.
۱۴- کد رمز رو وارد ميکنن.
۱۵
- ۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن۱۶
- کنسل ميکنن.۱۷- دوباره کد رمز رو ميزنن.
۱۸- کنسل ميکنن.
۱۹- دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه.
۲۰- مبلغ درخواستی رو ميزنن.
۲۱- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۲- مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن.
۲۳- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۴- بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن.
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن.
۲۶- پول رو ميگيرن.
۲۷- برميگردن به ماشين.
۲۸- آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن.
۲۹- توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن.
۳۰- استارت ميزنن.
۳۱- پنجاه متر ميرن جلو.
۳۲- ماشين رو نگه ميدارن.
۳۳- دوباره برميگردن جلوی بانک.
۳۴- از ماشين پياده ميشن.
۳۵- کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمیذار برای آدم)
۳۶- سوار ماشين ميشن.
۳۷- کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده.
۳۸- آرايششون رو توی آينه چک ميکنن.
۳۹- احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن.
۴۰- مندازن توی خيابون اشتباه.
۴۱- برميگردن.
۴۲- ميندازن توی خيابون درست.
۴۳- پنج کيلومتر ميرن جلو.
۴۴- ترمز دستی رو آزاد ميکنن )ميگم چرا انقدر يواش ميره)
نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت
تيك تاك ساعت قلبم را مي شنوم.پشت اين عقربه هاي بي تاب چگونه دلواپسي هايم را
پنهان كنم؟قلب من هنوز دستخوش گردباد بي مهريست.من هر بار غرورم را زير چكمه
له مي كنم و پرنده آرزوهايم را روي بام تو پر مي دهم و تو هر بار پرنده كوچك قلبم را
با سنگ نا مهرباني مي پراني.
به پستوي خاطراتت سري بزن!آنقدر از كلمه ها دور بوده اي كه برخي از واژه ها سالهاست
خوابيده اند!از "دوستت دارم"شروع كن.اين بهترين كلام براي شروعي دوباره است. . .
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت
.... هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی....
فرسنگها...را خواهم پیمود....
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد....
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی.....
خورشید وجودم پنهان می گردد.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....
و به دنیای غریبی می برند....
همیشه در قلبم حضور داری....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است..
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:46 موضوع | لینک ثابت
يك روز مي خوانديم با با، ژاله ،گلدان مادر سبد در دست،با با هم پي نان
زاغ و پنيرو ريز علي،تصميم كبري مردي كه در باران مي آمد،مشق دارا
ياري كه با ما بود اما بي زبان بود آغاز هر كاري خداي مهربان بود
چوپان ده فرياد مي زد گرگ ديدم باز از صداي خط كش خانم پريدم
صد دانه ياقوتي كه زيبا مثل در بود شعري براي روستا از شهر پر دود
مبصرشدن ها،مشق ها،املاوانشا درس حساب و ديني و بر پاو بر جا
يك نيمكت ،يك ميز كهنه ،كيف و دفتر بي تابي هر روز ما در زنگ آخر
آن خنده هاي كودكانه،شيطنتها آن مشقهاي خط خطي آب، با با
زنگ هنر يا زنگ ورزش هم رياضي هر روز هفته، اي خدا! كي وقت بازي؟
ما جرممان پچ پچ سر درس معلم يا خنده هاي دور از چشم معلم
آن روزها ما ساده انشا مي نوشتيم از علم يا از شغل فردا مي نوشتيم
امروز اما هيچكس در فكر ما نيست اينجا كسي با نام طوقي آشنا نيست
دستان ما با مهربانيها غريبه ست چشمان معصومانه هم ديگر عجيب است
از عشق و از آزادي انسان كه دم زد؟ يا سرنوشت آخر چرا اين را رقم زد؟!
خانم معلم را چرا از ياد برديم؟! ما زندگي را كشته ايم و زود مرديم
چشمان ما ديگر نجيب و مهربان نيست مردي كه در باران مي آمد در امان نيست
ما گم شديم اينجا كسي ما را بيابد يا آفتاب مهربان بر ما بتابد
امروز اما جرم ما سنگين و سخت است چون مشق حرف"عين"و"صاد"و "سين"سخت است
من آنقدر مشق جريمه مي نويسم از حرف "ه"مهتاب و بيمه مي نويسم
يا زنگ ورزش ،زنگ نقاشي، نباشد هر روز، رياضي ،خدا ،بازي نباشد
اما مرا پيدا كن و بازم بگردان از جرم من بگذر،سر افرازم بگردان
نگذار اينجا خسته و ما يوس باشم از پاي خود شرمنده چون طاووس باشم
من را در آغوشت بگيرو مهربان باش آسان برايم مثل"آب"و"باد"و"نان" باش
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت
این وبلاگ به خاطر از دست دادن عشق نویسنده یا بهتر بگم قطع رابطه با اون تا اطلاع ثانوی به روز نمیشود لطفا با نظراتتان مرا همدردی کنید
نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:25 موضوع | لینک ثابت
<نام و نام خانوادگی : کاظم ترک زاده تبریزی> <کلاس : دبستان> موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟ موضوع انشاء : ۱۳ نوروز را چگونه در کردید ؟
قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته
سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ۱۸ چـــرخ
رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا
خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشـــــــــــــــــتم
پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال
خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند.
پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجير
چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو
سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه
به مـادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را
خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزحانه مي گذاشت.
درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار
حــــامله است و پدرم مـــــي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون
مي دانم كه بچه اي به اين انـــدازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته
مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي
تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!
پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي به
من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم بّّّّپدرم عصـباني مي شود! در سال گذشته ما به عـــيد ديدني رفتيم و من حدودا خيـــــلي
عيدي جـمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره اي خريد كه
بسيار بــد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي نــاموسي
نگاه مي كند و بشكن مي زند.
پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار
مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير!
من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من ...
امسال سال نو خیلی مبارک بود زیرا در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است !
اين بهترين مسافرتی است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت
ما را به مسافرت نبرده بود ! در راه شمال به ما خيـــلی خوش گذشــــــت ! ما در
راه خيلی چپ کرديم ! پدرم ميگفت من میپيچم ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه!
خواهرم یک بار دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا پوست تخمـه اش را بریزد
و یک ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد و ما
خیلی خندیدیم ! ما برای ناهار به اکبر جوجه رفتیم ! البته من خود اکـــــــــبر آقا را
ندیدم ولـــــــــــی پدرم که او را دیده است میگوید خیلی جوجه اسـت ! من خیلی
نوشــــــــابه خوردم و پدرم یک گوشه نگه داشت تا من با خیال راحت بشاشـم به
طبیعت ! در جاده خیلی برف آمده بود و ما برف بازی کردیم ! مـــــن با گوله برف به
پس کــــله پدرم زدم و او عصبانی شد و دست من را لای در ماشین گذاشـت و در
ماشین را محکم بست !
ما به متل قو رفتیم و سر یک میز نشستیم و پدرم قیلـون و چایی ســـفارش داد .
پدرم خیلی قشنگ قیلون میکشد . پدرم حتی در متل قـو هم از رژیمش دست بر
نمیدارد و درِ گوشی به همان پسره که قیلون آورد چیزی مـیگوید و یــــــک پارچ آب
سفارش میدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطی میکند !
کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز میخوانند :
میخوام برم زن بگیرم ! پولامو بدم ان بگیرم ! گوجه بدم رب بگیرم و ...
پدرم با این شعر خیلی حال میکند ولی مادرم عصبانی میـشود و با پارچ آب پدرم
به صورت من میکوبد ! ما ۱۳ را در همانجا در کردیم البته پـدرم خیلی بیشتر از ما
در کرد ولی به هر حال به ما خیلی خوش گذشت و من خیلی کتک خوردم ...
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت
تو را چگونه صدا كنم؟
چگونه دستهايت را بگيرم و خالي از هر نياز شوم؟
چگونه سر بر شانه ات بگذارم و ترانه عشق را زمزمه كنم؟
چگونه مي توانم در آغوشت بگيرم و نگاه درياييت را از طوفان هاي بدخيم حفظ كنم؟
چگونه مي توانم قلبت را براي خود نگه دارم؟
و چگونه مي توانم به سويت بيايم در حاليكه عاشقانه مي گويم:
"دوستت دارم"
طوفان قلبم با صداي تو آرام مي شود و درخت هستيم به عشق تو شكوفه مي دهد.
آري،من عاشقم و تا ابد نيز عاشقت مي مانم
نوشته شده توسط رضا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 22:14 موضوع | لینک ثابت
چه بگويم از خود؟ چه بگويم از تو؟
از غم تنهايي ... از غم بي فردايي ...
همه را گرد قفس مي بينم
ولي افسوس که خود را در کنج قفس
چه بگويم از صبح؟ چه بگويم از شب؟
که در اين دنيا نه صبحش معلوم
و شبش ناپيداست ...
من چه دارم از خود؟ دل ماتم زده بي فردا ...
من چه دارم از تو؟ غم تنهايي و عشقي رسوا ...
و در آخر چه بگويم؟ که هيچ ...
نيست درماني براي این درد
نوشته شده توسط رضا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 22:13 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام من رضا هستم خوشحال هستم از توجه شما به وبلاگ من
*خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه
*آخرت ما همین الان, که داریم کاری میکنیم, ساخته میشه
*"ای انسان به سوی پروردگارت می روی و او را ملاقات خواهی کرد"
*لحظه دیدار نزدیک است............نزدیک.............غافل مباش
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
reza